تبليغاتX
شهرزاد قصه گو

شهرزاد قصه گو

فرو ریزید ای اشکهای سوزان و آتش درونی مرا اندکی خاموش کنید.

داستان عشق و دیوانگی

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 1:55  توسط Nazi & Shahram  | 

احساس...

پسر جوان پس از مدتها از منزل خارج شد .
بیماری روحیه او را مکدر کرده بود .
و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود .
از کنار چند فروشگاه گذشت .
ویترین یک فروشگاه بزرگ توجه او را به خود جلب کرد و وارد شد .
در بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود
چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده آن قسمت بود .
فروشنده دختر ی بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت .
لبخند آن دختر به نظر خودش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود!
دختر نگاهی به او کرد و پرسید :
می توانم کمکتان کنم؟
در یک نگاه در وجودش علاقه ای را نسبت به او احساس کرد
ولی هیچ عکس العملی از خود نشان نداد . فقط گفت :
من یک لوح موسیقی می خواهم .
یکی را انتخاب کرد و به دست دختر داد دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت :
میل دارید این را برایتان کادو کنم؟
و بدون این که منتظر جواب شود به پشت ویترین رفت و چند لحظه بعد بسته کادو پیچ شده را به پسر داد .
پسر جوان با کادویی که در دست داشت به خانه رفت و
از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه می رفت و یک لوح می خرید
و دختر نیز لوح را کادو می کرد و به او می داد .
پسر بارها خواست علاقه خود را به فروشنده جوان ابراز کند ولی نتوانست .
مادرش که متوجه تغییر در رفتار پسر شده بود علت این پریشانی را از او جویا شد و
وقتی متوجه علاقه او شد پیشنهاد کرد که این موضوع را به خود دختر بگوید و نظر او را هم بپرسد .
ولی پسر نپذیرفت او هر بار که می خواست با دختر صحبت کند
نمی توانست و فقط با خرید یک لوح خارج می شد .
بیماری جوان کم کم شدیدتر می شد و او نمی توانست علاقه اش را به دختر ابراز کند .
یک روز که به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روی کاغذ نوشت و روی ویترین گذاشت و خارج شد!
و روز بعد دیگر به فروشگاه نرفت!
چند روز گذشت و دختر از نیامدن پسر تعجب کرد و به یاد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت .
مادر پسر جوان گوشی را برداشت و وقتی متوجه شد که او همان دختر فروشنده است با گریه گفت :
تو دیر تماس گرفتی!! ... پسر من دو روز پیش از دنیا رفت.
دختر بسیار متاثر شد و از مادر نشانی اش را پرسید تا او را ببیند .
وقتی به منزل پسر رسید از مادرش خواهش کرد  که اتاق پسر را ببیند .
در اتاق پسر انبوهی از لوحهای موسیقی روی هم چیده شده بود که کادوی آنها باز نشده بود!!
مادر یکی از کادوها را باز کرد و با تعجب داخل آن یک یادداشت دید که رویش نوشته بود
" تو پسر مودب و با شخصیتی هستی و اگر مایل باشی می توانیم با هم یک فنجان قهوه بخوریم . "
یادداشت ازطرف دختر فروشنده بود . مادر بسته بعدی را باز کرد و باز هم همان یادداشت!
مادر گفت :
پسرم به تو گفته بودم که اگر واقعا او را دوست داری احساسات را ابراز کن
و بگذار او هم بداند که احساسی نسبت به او داری .
ممکن است او هم به تو علاقمند و منتظر تو باشد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:2  توسط Nazi & Shahram  | 

ترس ، نابودگر عشق

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
 عاشقی کنم براش ،
 میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...  
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه .
..

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 17:47  توسط Nazi & Shahram  | 

قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 16:18  توسط Nazi & Shahram  | 

کوتاه اما قشنک...

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی
گرفت و بستری شد.نامزد وی به عیادتش رفت و
در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را
پوشاند.مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش
میرفت و از درد چشم مینالید.موعد عروسی فرا
رسید.زن نگران صورت خود که آبله آنرا از
شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که
شوهرش نابینا باشد.20 سال بعد از ازدواج
زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و
چشمانش را گشود.همه تعجب کردند.مرد گفت:
"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 2:47  توسط Nazi & Shahram  | 

کنارهم...

نسیم خنکی می وزید کنارهم روبروی آتشی که روشن کرده بودند نشستند وچشم به
امواج دریا دوخته بودند هیچ کدام حرفی نمیزدند چون اصلا شاید نیازی به حرف نبود
خیلی راحت از نگاه هم متوجه حرف دل یکدیگر می شدند وشاید هردو
به یک چیز فکر میکردند به اینکه هیچ کدام دلشان نمی خواست که صبح شود
چون با روشن شدن آسمان زمان وداع فرا میرسید اما زمان به حرف آنها گوش
نمی کرد وسریع ترازهمیشه می گذشت دلشان می خواست می توانستند
زمان را متوقف کنند ولی صد افسوس که غیرممکن بود
نگاهی به ساعت انداختند وقت زیادی نداشتند و تا لحظاتی بعد آسمان
روشن می شد کاری از دستشان ساخته نبود و ثانیه به ثانیه به زمان جدایی
نزدیک می شدند فقط توانستند یک کار بکنند و هر دو حرکت ساعتهایشان را
متوقف کردند درست بود که نمی توانستند از روشن شدن آسمان جلوگیری کنند
اما میتوانستند جلوی حرکت ساعتشان را بگیرند با این کار هیچ کدامشان
زمان و تاریخ جدایی را فراموش نمیکردند مثل تمام روز های دیگر خورشید طلوع کرد
بی آنکه از دل آن دو با خبر باشد عجب طلوع غم انگیزی. دیگر زمان جدایی و رفتن
شده بود هیچ کدام دل خداحافظی را نداشتند و با کلمه به امید دیدار
برای همیشه از هم جدا شدند.................
کسی چه می داند شاید واقعا امیدی برای دیدار مجدد وجود داشته باشد.....

 

کنار هم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 4:52  توسط Nazi & Shahram  | 

خودکشی...

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی..منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی آره بعد چشماتو می بندی ..
بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
می گی آره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..
من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی..
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..
لبمو گاز می گیرم که نگم آآآخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..

تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه
رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم..
از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..میترسیدم..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود..آرومه آروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..
که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..
بگم خوشگل شدیاااا..
که همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش..خب؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:38  توسط Nazi & Shahram  | 

عشق یعنی...!

با اینکه طولانیه اما ارزش خوندن داره:


سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:35  توسط Nazi & Shahram  | 

دیوونگی...

اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعی نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطی كردم قبول كردم ها.... اما ديگه برای اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسی پيشش ميموندم.
خوب يه جورائی اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلی آبرو ريزی ميشد.
اونشب برای اينكه آرومش كنم سعی كردم بيشتر بهش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم ميريخت. يه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اينكه چيزی بگم گفت : وقتی از اونا ميخورم حالم خيلی خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روی ابرا كسی بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكنی من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكی ديگه عروسی كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....

 

عروسی...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:8  توسط Nazi & Shahram  | 

جعبه خالی...

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کردند.
پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله اش مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی
رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود .
چون همان قدر پول هم به سختی به دست می آمد.
دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر کمد گذاشته بود.
صبح روز بعد،دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه ی من است.
پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد.
داخل جعبه خالی بود!
پدر با عصبانیت فریاد زد:مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید
داخل جعبه  چیزی هم بگذاری؟
اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولی
در عوض
هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او راغرق بوسه کرد.

دختر گریان.. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:26  توسط Nazi & Shahram  | 

میگن چرا؟؟

میگن چرااینقدر تحت فشارش گذاشتی؟ سکوت می کنم.
میگن چرا نمی ذاری هرکاری می خواد بکنه؟ سکوت می کنم.
میگن چرا وقتی ازپیش تومیره ناراحت می شی؟ سکوت می کنم.
میگن چرا اگه بهت توجه نکنه،ازش دلخور می شی؟ سکوت می کنم.
میگن چرا وقتی میره بایکی دیگه،اشک می ریزی؟ سکوت می کنم.
میگن چرا تموم لحظه هاتو در حسرت با اون بودن خراب می کنی؟ سکوت می کنم.
میگن چرا همش به یادخاطرات قدیمت غصه می خوری؟ سکوت می کنم.
میگن چرا تموم کارهاشو زیر نظر داری؟ سکوت می کنم.
میگن چرا در حسرت دیدنشی، درصورتی که میدونی ناراحتت می کنه؟ سکوت می کنم.
میگن چرا ازعالم بریدی وچسبیدی به کسی که برات از یه نفرهم نمی گذره؟ سکوت می کنم.
میگن چرا حاضرنیستی به کسی بگی که همیشه دلت رو می شکنه؟ سکوت می کنم.
میگن چرا واسش هرکاری می کنی، درحالی که می دونی فراموشکاره؟ سکوت می کنم.
میگن چرا دربرابرتوهین وتمسخرش((سکوت))میکنی؟چرا؟چرا؟ فریاد میزنم:          

                                                                       ((چون دوستش دارم.))

سکوت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 2:29  توسط Nazi & Shahram  | 

قلب...پیرمرد...جوان...

روزی مرد جوانی وسط شهری ايستاده بود و ادعا می كرد كه زيبا ترين قلب

را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و

هيچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی

زيباترين قلبی است كه تاكنون ديده‌اند.

مرد جوان با كمال افتخار با صدايی بلند به تعريف قلب خود پرداخت .

ناگهان پيرمردی جلوی جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايی قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پيرمرد نگاه كردند قلب او با

قدرت تمام می‌تپيد اما پر از زخم بود.  قسمت‌هايی از قلب او

برداشته شده و تكه‌هايی جايگزين آن شده بود و آنها به راستی

جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی

دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضی نقاط شيارهای عميقی وجود داشت كه هيچ تكه‌ای آن را

پرنكرده بود، مردم كه به قلب پيرمرد خيره شده بودند با خود می گفتند

كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پيرمرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی می‌كني؛

قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتی زخم و بريدگی و خراش

است .

پيرمرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من

هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌كنم. هر زخمی نشانگر

انسانی است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشی از قلبم

را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب

خود را به من داده است كه به جای آن تكه‌ی بخشيده شده قرار داده‌ام؛

اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد

كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به كسانی بخشيده‌ام اما آنها چيزی

از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهای عميق هستند .

گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقی هستند كه داشته‌ام .

اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهای عميق را با قطعه‌ای

كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بينی كه زيبايی واقعی چيست ؟

مرد جوان بی هيچ سخنی ايستاد، در حالی كه اشك از گونه‌هايش سرازير

می‌شد به سمت پيرمرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای

بيرون آورد و با دستهای لرزان به پيرمرد تقديم كرد پيرمرد آن را گرفت و

در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پير و زخمی خود را به

جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،  اما از هميشه زيباتر بود

زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.

قلب...پیرمرد...جوان...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 16:6  توسط Nazi & Shahram  | 

رفت تا او زنده بماند...

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می رانداند.آنها عاشقانه یکدیگر را

دوست می داشتند...

زن جوان: یواش برو می ترسم

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره

- خواهش می کنم، من خیلی می ترسم

- خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری

- دوست دارم، حالا میشه یواش تر برونی

- منو محکم بگیر

- خودم رو محکم گرفتم ، حالا میشه یواش تر بری؟

- باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم

راحت برونم اذیتم می کنه

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت

مرد جوان از بریدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

رفت تا او زنده بماند...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:38  توسط Nazi & Shahram  | 

یکی بود یکی نبود...

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود . یک زن بود که او هم تنها بود .زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .خدا غم آنها را میدید و غمگین بود . خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید . خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید . مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید . خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید . مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید . خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی . مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ... یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد . خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند . خدا خندید و زمین سبز شد . خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد . فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوشبو شد . پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود . فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند . مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت . خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد . روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند . خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که ...خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود...

                                      یکی بود یکی نبود...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 1:9  توسط Nazi & Shahram  | 

کادوی تولد...

روزتولدش بود. می خواستم هدیه ای به او بدهم ولی پولم آنقدرنبود که با آن بتوان چیزمناسب وزیبایی خرید. به اوزنگ زدم. قرارشد همدیگرراببینیم. هدیه ام را کادوکردم. روی آن نوشتم: ((شکستنی است)) وهدیه  کوچک دیگری راهم روی آن چسباندم. وقتی رفتم، اخمو بود. امیدواربودم که با هدیه ام اوراخوشحال کنم. باخوشحالی هدیه ام رابه اودادم. جلوی چشمانم راهم گرفتم چون ازهدیه ام خجالت می کشیدم. ناگهان صدایی راشنیدم که وجودم را لرزاند. درحالی که اشک در چشمهایم حلقه بسته بود،برگشتم که دیدم قلبم هزارتکه داشت. داشت می رفت که پایش را روی هدیه کوچک هم گذاشت و غرورم راهم زیرپایش له کرد وبی تفاوت از کنارم رد شد.

                         کادوی تولد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:4  توسط Nazi & Shahram  |